أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
45
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) أشعث گفت : آرى . زياد گفت : خداى تعالى بصيرت از تو باز گرفت تا نام خويش در عهدنامه نياوردى و خويشتن را امان نستدى . به خداى كه سزاى تو برسانم و شرّ تو از خلق دور گردانم . ( 53 ) أشعث گفت : اى زياد ، تو مرا چنان جاهل پنداشتى كه ديگران را امان ستانم و خويشتن را ضايع سازم ؟ اگر به تو تهمت غدر داشتمى اين دقيقه هم ضايع نگذاشتمى . اگر تو قصد كشتن من كنى جمله يمن بر خويش و خداوندگار خويشتن بشورانى و چندان سوار و پياده به سر خويش آرى كه ايّام گذشته از ياد بگذارى . پس ، زياد أشعث را و اصحاب او را محكم كرد و روى به حصار آورد . يك يك مرد جنگى را پيش مىخواند و جلاد را مىفرمود كه سرش از تن بيندازد . چندى را بشكست و باقى را امان داد . نهيل بن أوس الأنصارى گويد : آن روز در آن كشتگان مىنگريستم . تشبيه مىكردم به كشتگان بنى قريظه ، آن روز كه رسول ( ص ) ايشان را به دوزخ مىفرستاد . ( 54 ) زياد جماعت اشراف بنى كنده را كه زنده مانده بودند بفرمود تا شمار كنند . هشتاد تن بر آمدند . ايشان را هم مقيّد گردانيده با أشعث با هم نزديك صدّيق فرستاد . چون به حضرت صدّيق رسيدند ، صدّيق گفت : شكر خداى عزّ و جلّ را كه ما را بر تو دست داد اى دشمن جان خويش . أشعث گفت : بلى اى صدّيق ، خداى تعالى تو را بر من دست داد بدانچه قوم من با من موافقت نكردند . از من ذلّتى كه در وجود آمد از زياد بود . قوم مرا به ظلم و ستم مىكشت و استخفاف مىكرد تا از من در وجود آمد آنچه آمد . سوگند ياد كرد كه من بر دين اسلام ثابت قدمم و [ كنيهء ] امّت [ 101 ] به دل نگرفتم و به مال بخل ننمودم ، امّا زياد بر من و قوم من جفا روا داشت [ 102 ] و بىجرمان را مىكشت . از تحمّل مذلّت عار داشتم و قوم خويش را ضايع نگذاشتم . رفت ، آنچه رفت . امروز به خداى بازگشتم و نفس خويش به بهاى نفوس ملوك باز
--> [ ( 101 ) ] چ : ملت . [ ( 102 ) ] ت : و قوم من استخفاف مىكرد .